تبليغاتX
۩۞۩ دلتنـــــــگی ۩۞۩

۩۞۩ دلتنـــــــگی ۩۞۩

اگر نمی تونی بالا بری پس سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای بالا رود
کوچه ها را غم بی مردی کشت
+نوشته شده در شنبه 1388/06/21ساعت21:8توسط مهدی و مجید |
فزت و رب الکعبه
+نوشته شده در سه شنبه 1388/06/17ساعت21:36توسط مهدی و مجید |
گنجشک
گنجشگك    بيقرار بنشين

آرام در اين حصار بنشين

پرواز در اين زمانه ي سرد

جرمي است به حكم دار بنشين

صياد نشسته اين طرف ها

با سنگ در انتظار بنشين

         ***

گنجشك پريد و زير لب گفت:

با بال بمير و خوار ننشين

+نوشته شده در جمعه 1388/05/23ساعت10:52توسط مهدی و مجید |
...
غمگيني 
مي دانم!

چشم هايت را بسته اي 

به آدمهايي فكر مي كني 

كه گرگها را تكه پاره مي كنند

 و به بهشتي كه تا ابد خالي خواهد بود 

 

چرا دستهاي ما را اين قدر كوچك آفريده اي ؟

و هيچ گاه آيا فكر كرده اي 

كه اين دلهاي شيشه اي 

با تلنگري 

مي شكند؟

 

پروردگارا ! 

چشمهايت را باز كن 

غمگين نباش

شايد معجزه اي بشود

عصاي موسي را كجا گذاشته اي ؟

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/31ساعت0:36توسط مهدی و مجید |
صید حلال
شعری از شمس لنگرودی

برای دخترم  ندا آقا سلطان


 

دخترم

سنت شان بود

زنده به گورت کنند

تو کشته شدی

ملتی زنده به گور می شود.

 

ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد

او که پول مرگ تو را گرفته

شام حلال می خورد.

 

تو فقط ایستاد ه بودی

و خوشدلانه نگاه می کردی

که به خانه ات بر گردی

اما دیگر اتاق کوچک خود را نخواهی دید دخترم

و خیل خیال های خوش آینده

بر در و دیوارش پرپر می زنند.

 

تو مثل مرغ حلالی به دام افتادی

مرغی حیران

که مضطربانه چهره ی صیادش را جستجو می کند

تو به دام افتادی

همچون خوشه ی انگوری 

که لگدکوب شد

و بدل به شراب حرام می شود.

 

کیانند اینان

پنهان بر پنجره ها، بام ها

کیانند اینان در تاریکی

که با صدای پرنده ی خانگی

پارس می کنند.

 

کشتندت دخترم

کشتندت

تا یک تن کم شود

اما تو چگونه این همه تکثیر می شوی.

 

آه ندای عزیز من

گل سرخی که بر گلوی تو روییده بود

باز شد

گسترده شد

و نقشه ی ایران را در ترنم گلبرگ هایش فرو پوشانید

و اینانی که ندا داده اند

  بلبلانند

میلیون ها تن که گرد گلی نشسته

  و نام تو را می خوانند.

یعنی ممکن است صداشان را که برای تو آواز می خوانند نشنوی

یعنی پنجره ات را بستند که صدای پیروزی خود را هم نشنوی

ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد

او که صید حلال می خورد.

+نوشته شده در دوشنبه 1388/04/08ساعت16:14توسط مهدی و مجید |
محمود کیو

در پی پخش سخنرانی انتخاباتی دیشب احمدی نژاد و اعلام خبر كاهش بیكاری،

مرتفع شدن تهدید خارجی برای همیشه، دوبرابر شدن تولید سیمان و فولاد و صنایع پتروشیمی،

ثبت بیش از بیست هزار اختراع طی چهار سال اخیر، شور و نشاط بی‌نظیر مردم و…

امشب پینوكیو كه دیگر درازی بینی‌اش در مقابل طول بینی احمدی‌نژاد زیاد به نظر نمی‌رسید،

استعفایش را به فرشته مهربان تقدیم كرد و پیشنهاد داد تا اطلاع ثانوی محمودكیو جایش را بگیرد 

+نوشته شده در سه شنبه 1388/03/05ساعت23:26توسط مهدی و مجید |
؟
+نوشته شده در یکشنبه 1388/03/03ساعت0:0توسط مهدی و مجید |
انتخابات
شبا که غصه داری!

پا چشات یه بادنجون می کارن 
اگه فحش بدی
آی خدا جون من یه آدم ارشاد شده ام

حالا همه دموکراتن
حالا همه آزادی خواه ان
حالا همه مهربونن
حالا همه می خوان ماها رو بغل کنن

خدا به داد برسه وقتی حالا تموم بشه و بشه یه وقت دیگه
بذار 
خودم با همین دستای خودم خرخره تو می جوم


ولی به خدا من که رای می دم
هیچ سهمی از عدالت هم نمی خوام
همه اش مال خودتون


+نوشته شده در جمعه 1388/03/01ساعت0:46توسط مهدی و مجید |
هفت سین

تیک تیک ساعت مرا از رویای بهاری ام ربود. عطر سنبل ، حنجره بلبلان را کوک کرده بود و بوی خوش جوانه گندم ، در دیگ بزرگ سمنوی تا سحر ، مرا مست می کرد.

بهار نزدیک بود و کوچه و خیابان ها ، از رفت و آمد عابران مشتاق ، همچون دل من تنگ شده بود. چراغ مغازه ها مانند چشمان منتظر من تا دیر گاه می درخشید. قالی های رنگارنگ مثل باغ های معلق بابل ، میان زمین و آسمان آویزان بود.

آری . خانه ها را تکاندیم. رخت های چرک را شستیم . کهنه ها را نو کردیم. کنجه ها و پستو ها را بهم ریختیم و تمیز کردیم. شیشه های گرد گرفته را پاک کردیم. درهای رنگ پریده را رنگ زدیم. سبزه تازه کاشتیم و برای شب عید برنج معطر دم کردیم. سفره هفت سین را به نام حق ، گشودیم. تخم مرغ ها را رنگ کردیم. به تن پوشان دخترکان خیال پولک های رنگی چسباندیم. دو ماهی و یک تنگ خریدیم. سیر و سماق و سرکه و سنجد و سکه و سبزه و بر سر سفره گذاشتیم. جای نان سنگک خالی. نبود. نان معمولی گذاشتیم. رو به آیینه که جلوگاه روشنی است ، قرآن گشودیم.

بهار نزدیک بود و زمین در لحظه ورود به چرخشی دوباره و چشم زمین خیره به سخاوت ابر بارانی بود ؟! مردم سرزمینم با هم بسمت تحول روان بودند.

این هفت سین هم تقدیم به شما.

هفت ...سین ! سلام بر تو ، ای آن که بهار را با من آغاز می کنی و در لحظه تحویل سال و حلول روح زندگی در کالبد جان بی جان من ، مرا یاد می کنی و من نیز تو را یاد می کنم. تو را و همه کسانی را که از یاد رفته اند. همه را بیاد می آورم ، همه آنها را محتاج نگاه ما هستند. همه آنها که از آنها بی خبریم و یا از آنها دوریم. بهار بر همه خجسته باد !

هفت ... سین ! سرود زندگی را ، با کلامی سرشار از امید و نوید کشایش با من بخوان !  کتاب آسمانی را بگشا و بگو که خداوند نور آسمانها و زمین است و او چراغی است که همواره روشن است . او بیناست و بینایی عصایی است در دست رهروان ، و انها را هدایت می کند بسوی حق . او ....

هفت ... سین ! سبز و خرم باش. با سبزی و طراوت درختان چشم ها را بشوی و جور دیگر ببین ! اگر در فراقی ، وصل شو. اگر بی تابی ، صبر کن . اگر مشتاقی ، بجوی تا عاقبت بیابی . سبز شو و سبز کن هر آنکه را در خزان است. سبز کن و امید وار باش که عاقبت ریشه ها ، تو را بالا می برند و شاخه ها میوه تر می دهند.

هفت ... سین ! ساعت زمان را لحظه به لحظه پاس بدار . این دقیقه ها تو را بسمت دیدن و مشاهده بی واسطه واقعیت ها حکم می کند. ساعتت را نگاه کن و تیک تیک آن را با ضربان قلبت تنظیم کن. تو در حال عبوری و این صدا زنگ تحویل سال نو ، هشداری است به ارزش زمان. ....

هفت ... سین ! ساقه نازک محبت را نوازش کن. مهر بورز و دل بباز. بگو خوشا بحال آنان که کارشان دلبازی و دل باختن است. دل می بازند و می برند. به دست هایت نوازش را یاد آوری کن. با هر نگاهی به هر موجودی ، به یاد بیننده الهی بیفت و همواره پرتویی از مهر و شعاعی از از محبت و دایره ای از عشق الهی پیرامون خود بیافزای.

هفت ... سین ! ساغر شادی را به یک دم از کف رها مکن. یک دست همواره بر حلقه دروازه ورود به آستانه حق و دست دیگر ، ساغر شادی به دست و اینگونه بچرخ و برقص و در سماع او شو. لبخند بزن و شادی را با با تبسمت به محزونان هدیه کن.. لباس های رنج و غم را از تن واکن. از تن خود و دیگران و گرد اندوه را از رخسار پاک کن. به پیش باز شادی برو.

هفت ... سین ! سالاری و بزرگی ات را از یاد مبر. تو روح خدایی ! دمی از یاد این حقیقت غفلت مکن. می دانی ؟؟!! پندار ، گفتار و کردار ، بر این اصل بنا می شود که تو ، در حال بالا رفتن و به خدا نزدیک شدنی ، یا در حال فرو رفتن و از خدا دور شدن.

 مردم سر زمینم با شمایم. گوش کنید. ببخشید و رها کنید و از خطای خود و دیگران عبور کنید تا خاتمه این سال به خیر و برکت بینجامد.

سال خوب و خوشی داشته باشین.

ونوسک ( مجید )

 

+نوشته شده در شنبه 1388/01/01ساعت15:13توسط مهدی و مجید |
گریه نمی کنم

گریه نمـــــــی کنم ، نه اینکه سنــــگم

گریه غـــــــــــرورمو بـــــهم می زنــــــه

مرد برای هضــــــــم دلتنـــگی هــــاش

گریه نمــــــــــی کنه ، قــــــدم می زنه

....

گریه نمی کـــــــنم ، نه اینکــه خــــوبم

نه اینکه دردی نیست ، نه اینکـه شادم

یه اتفاق نصــــــــــفه نیمـــــــــه ام که

یهـــــو میـــــــــــــون زندگی افـــــتادم

....

یه ماجــــــــــرای تلخ نا گـــــــــــــــزیرم

یه کهـــــــکشونم ، ولی بی ســــــتاره

یه قهــوه که هر چی شـــکر بریــــــزی

بازم هــــمون تلـــخی  نـــــــاب رو داره

....

اگه یکــــــــی باشه ، مـــــنــو بفهـمـه

براش غــــــرورمو بهــــــم مــی زنــــم

گریه که سهله ، زیر چتــر شـــونــــش

تا آخــــــــر دنیـــا قـــــــــدم مـــی زنم

 " ا - خ - ا "

+نوشته شده در شنبه 1387/12/03ساعت12:0توسط مهدی و مجید |
...

بعضي روزها آدم بدبخت مي شود

بعضي روزها دلت مي گيرد

بعضي روزها همه چيز بوي دلتنگي مي دهد

بعضي روزها هيچ كس دوستت ندارد

بعضي روزها آسمان ابري است اما تو گرمت است

بعضي روزها خيابانها كثيف تر است

بعضي روزها آدم ها عبوس تر

امروز از آن روزهاست

حالم اصلا خوب نيست !

 

+نوشته شده در جمعه 1387/10/20ساعت21:52توسط مهدی و مجید |
فلک

 

ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز

از روی حقیقتی نه از روی مجاز!

یک چند بر این بساط بازی کردیم

رفتیم به صندوق عدم یک یک باز

 

+نوشته شده در شنبه 1387/09/16ساعت21:39توسط مهدی و مجید |
روز برفی

روز برفی وقتی در برف راه می‌رفتم و در جستجوی پناهگاه گرمی بودم از کنارم گذشت

گفتم: «هی نگاه کن! روی مژه‌هایت دانه‌های برف ریخته است»

و او گفت: «این برف نیست پرهای بالشی است که خدا در آسمان تکانده است...»

و سپس لبهای خندانش را گشود تا برف را فوت کند

و ما هر دو خندیدیم بعد به چشمانش نگاه کردم

و دیدم که چشمانش، گرمترین پناهگاه جهان است...

 

 

+نوشته شده در جمعه 1387/08/17ساعت12:59توسط مهدی و مجید |
قرآن

 

     

 

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام كه هر وقت در كوچه مان آوازت بلند میشود همه از هم میپرسند " چه كس مرده است؟ " چه غفلت بزرگی كه می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل كرده است .


قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یك نسخه عملی به یك افسانه موزه نشین مبدل كرده ام . یكی ذوق میكند كه ترا بر روی برنج نوشته،‌یكی ذوق میكند كه ترا فرش كرده ،‌یكی ذوق میكند كه ترابا طلا نوشته ،‌یكی به خود میبالد كه ترا در كوچك ترین قطع ممكن منتشر كرده و ... ! آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی كنیم ؟

 

قرآن ! من شرمنده توام اگر حتی آنان كه ترا می خوانند و ترا می شنوند ،‌آنچنان به پایت می نشینند كه خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند . اگر چند آیه از ترا به یك نفس بخوانند مستمعین فریاد میزنند " احسنت ...! " گویی مسابقه نفس است ...

 

+نوشته شده در سه شنبه 1387/07/02ساعت1:23توسط مهدی و مجید |
ایمان

در این شهر، سکوت صدای نفس کشیدن زنده هاست،

و قناری قصه ی تنها ییش را فقط برای گل نمیخواند،

قلب زمین گرفته است،

نبض دوستی در کوچه ی خاطرات هر لحظه ضعیف تر میشود،

سلامی کوتاه، " صبحت به خیر" روز را به پایان رساند،

من به سلام ایمان دارم،

من به رشد سپیده در قلب شب ایمان دارم،

باران بوی مهربانی اش را به دشت میبارد،

بنفشه ها منتظرند تا رنگی شاد،

برای عشقی بی تاب،

بیافرینند،

از لبخند آسمان رنگین کمان بیدار شد،

 

من به رنگهای رنگین کمان ایمان دارم

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/21ساعت1:26توسط مهدی و مجید |
به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

 به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
دوری كنی ...

تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .

امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!

امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن

                                          شعر از پابلو نرودا

                                          ترجمه از احمد شاملو

+نوشته شده در دوشنبه 1387/04/31ساعت11:57توسط مهدی و مجید |
کاش

 کاش در این قفس بسته تنگ


گل آزادی من می خندید


آن کبوتر که لب بام نشست


کاش احساس مرا می فهمید


به هواخواهی گیسوی نسیم


کاش یک لحظه نمی آسودم


کاش در آن افق نیلی رنگ


شور یک فوج کبوتر بودم


مرغ در دام گرفتارم آه


به دل سوخته ام چنگ مزن


پروبالم شده خونبار و کبود


اینهمه جور مکن سنگ مزن


بازکن بازکن آن پنجره را


سوی آن وسعت خالی زملال


زندگی تلخترین خواب من است


خسته ام خسته ازین خواب و خیال


کوله بار من دلخسته کجاست


دلم آرام ندارد نفسی


آه می خواهم ازاینجا بروم


باز از دور مرا خواند کسی


بندیان خانه سیمرغ کجاست


سوی آن با من پرواز کنید


آه باید بروم تا اشراق بال احساس مرا باز کنید.

 

+نوشته شده در سه شنبه 1387/04/04ساعت2:6توسط مهدی و مجید |
گاهی وقتها

گاهی وقت‌ها دلت می‌گیره

گاهی وقت‌ها دلت می گیره وقتی می‌فهمی خیلی کار‌هارو یه جور دیگه باید انجام می‌دادی

گاهی وقت‌ها دلت می‌گیره وقتی می‌فهمی که چقدر ساده‌ای

گاهی وقت‌ها دلت می‌گیره وقتی می‌فهمی که خوب بودن به درد نمی‌خوره، باید پست بشی

گاهی وقت‌ها دلت می‌گیره وقتی حس می‌کنی چقدر تنهایی

گاهی وقت‌ها دلت می‌گیره وقتی می‌فهمی هیچ چیز اون چیزی نشد که دلت می‌خواست

گاهی وقت‌ها دلت می‌گیره از این که باید اینقدر تظاهر کنی چیزی برات مهم نیست

 

گاهی وقت‌ها دلت می‌گیره

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/02/18ساعت0:10توسط مهدی و مجید |
ای پری(شهریار)

 

پیر اگر باشم چه غم، عشقم جوان است ای پری

وین جوانی هم هنوزش عنفوان است ای پری

هر چه عاشق پیر تر عشقش جوانتر ای عجب

دل دهـــد تاوان اگـر تن ناتـوان است ای پــــری

پیل مــاه و ســال را پهـــلو نمـــی کـــردم تهـــی

با غمت پهلو زدم، غم پهــلوان است ای پــــری

هر کتاب تازه ای کـــــــز ناز داری خـــود بخــــوان

من حریفی کهنه ام،درسم روان است ای پری

یاد ایامــــی که دلــــهــــا بود لــــــبریز امیـــــــــد

آن اوان هم عمر بود،این هم اوان است ای پری

روح سهراب جوان از آسمان ها هم گذشت

 

نوشدارویش، هنوز از پی دوان است ای پری

با نــواهــای جـــرس گاهـــی به فـــریادم بــرس

کیــــن ز راه افــتاده هم از کاروان است ای پری

کـــام درویشـــــان نداده خـدمت پیران چه سود

پیــــر را گــــو شــهریار از شبروان است ای پری

 

+نوشته شده در شنبه 1387/02/14ساعت22:46توسط مهدی و مجید |
سلام خدا

پرواز ... 

سلام

 اگر آغاز هستی است

و ایستگاه آخر وداع و خداحافظی

و صبح اگر تولد دوباره روز است

و پایان شب سیاه

و عشق اگر آغاز وصال است

و انتهای دوری و فراق

کنار نام تو زیباست.

تو که هر انگشتت

مهربانی ست، در نوازش اندوه من

و هر کلامت مرحمی ست، بر زخم های کهنه ام.

منی که گرد آلود وخسته

از کوچه های بی اعتمادی و ظلمت می آیم.

از کوچه های بودن و خاموشی، و دیدن و فراموشی.

تو کیستی؟؟؟

از کجا می آیی؟؟؟

با کدام کلید می آیی؟؟؟

که لبریز کرده ای،

لبانم را از لبخند

پیشانیم را از بهار

و دستم را از عشق

ای مهربانترین مهربانان

ای خدا

 

+نوشته شده در سه شنبه 1387/02/10ساعت2:6توسط مهدی و مجید |